تبلیغات
تماس با ما
کد تماس با ما
ظهور منجی بشریت - تشرف ابو راجح حمامی
ظهور منجی بشریت
چه انتظار عجیبی ! نشسته ایم و گفته ایم خدا کنه که بیایی ...
نوشته شده در تاریخ 28 دی 90 توسط علیرضا شیدا | نظرات ()
تشرف
ابو راجح حمامی

تشرف ابو راجح حمامی


در حـلـه بـه مـرجـان صغیر, كه حاكمى ناصبى بود, خبر دادند ابو راجح , پیوسته صحابه را سب و سرزنش مى كند.
دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.
وقتى حاضر شد, آن بى دینان به قدرى او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گردید, حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهایش ریخت .
بعد هـم زبان او را بیرون آوردند و با زنجیر آهنى بستند.
بینى اش را هم سوراخ كردند و ریسمانى از مو داخـل سـوراخ بینى او كردند.
سپس حاكم آن ریسمان را به ریسمان دیگرى بست و به دست چند نفر از مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال , در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند.
آنـهـا هـم همین كار را كردند, به طورى كه بر زمین افتاد و نزدیك به هلاكت رسید.
وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.
آن خبیث دستور قتلش را صادر كرد.
حاضران گفتند: او پیرمردى بیش نـیـست و آن قدر جراحت دیده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و احتیاج به اعدام ندارد, لذا خود را مسئول خون او نكن .
خلاصه آن قدربا او صحبت كردند, تا دستور رهایى ابوراجح را داد.
بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد.
صبح ,مردم سراغ او رفتند, ولى با كمال تعجب دیدند سالم ایستاده و مشغول نماز است ودندانهاى ریخته او برگشته و جراحتهایش خوب شده است , به طورى كه اثرى از آنهانیست .
تعجب كنان قضیه را از او پرسیدند.
گـفـت : مـن بـه حالى رسیدم كه مرگ را به چشم دیدم .
زبانى برایم نمانده بود كه از خداچیزى بـخـواهـم , لـذا در دل با حق تعالى مناجات و به مولایم حضرت صاحب الزمان (ع ) استغاثه كردم .
ناگاه دیدم حضرتش دست شریف خود را به روى من كشید, وفرمود: از خانه خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن , چون حق تعالى به تو عافیت مرحمت كرده است .
پس از آن به این حالت كه مى بینید, رسیدم .
شـیـخ شـمس الدین محمد بن قارون (ناقل قضیه ) مى گوید: به خدا قسم ابوراجح مردى ضعیف انـدام و زرد رنـگ و بـدصـورت و كوسج (مردى كه محاسن نداشته باشد) بود ومن همیشه براى نـظـافـت به حمامش مى رفتم .
صبح آن روزى كه شفا یافت , او را درحالى كه قوى و خوش هیكل شده بود در منزلش دیدم .
ریش او بلند و رویش سرخ ,به طورى كه مثل جوان بیست ساله اى دیده مى شد.
و به همین هیئت و جوانى بود, تاوقتى كه از دنیا رفت .
بـعـد از شفا یافتن , خبر به حاكم رسید.
او هم ابوراجح را احضار كرد و وقتى وضعیتش را نسبت به قبل مشاهده كرد, رعب و وحشتى به او دست داد.
از طرفى قبل از این جریان , حاكم همیشه وقتى كـه در مـجلس خود مى نشست , پشت خود را به طرف قبله و مقام حضرت مهدى (ع ) كه در حله است مى كرد, ولى بعد از این قضیه , روى خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله , نیكى و مدارا مـى نـمـود و بعد از چند وقتى به درك واصل شد, در حالى كه چنین معجزه روشنى در آن خبیث تاثیرى نداشت



درباره وبلاگ

صلواتی بر محمد و خاندنش بفرست تا ظهورش به نزدیکی گراید هرچند بنظر ناچیز میرسد ولی به نوبه خودش دریای ست .
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نظر سنجی
چی بیشتر دوست دارین در کل ؟






نویسندگان
صفحات جانبی
دانشنامه مهدویت
 
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان